![]() |
![]() |
|
| بــــه نـــام خـــداوند جـــــان آفـــرین حــــکیم ســخن بــــر زبـــــان آفـــرین |
|
سلام خدمت همه دوستان عزیزم
سال نو به همه شما مبارک باشه دوستان
ببخشید که مدتیه آپ نکردم................مشکل دارم و وقتشو ندارم که آپ کنم
انشاالله در اولین فرصت آپ می کنم
با آرزوی سالی پر برکت همراه با شادی برای شما و خانواده ی محترمتون
تا بعد بای دوستان |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم فروردین 1387ساعت 23:54 توسط کوروش |
|
|
فرا رسیــدن تاسوعا و عاشورای حسینــی را بــه همــۀ مسلمانان ودوســت داران حسیـــن تسلیــت می گویـــم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 23:58 توسط کوروش |
|
|
همـه شـب بـا دلـم کسـی می گفــت (( سخـت آشفتـه ای ز دیدارش صبحـدم با ستارگـان سپیـد می رود ، می رود ، نگهـدارش ))
مـن به بـوی تـو رفته از دنیـا بی خبـر از فریب فـرداها روی مژگان نازکـم می ریخـت چشمهـای تـو چـون غبـار طلا تنـم از حـس دستهـای تـو داغ گیسـویـم در تنفـس تـو رهـا می شکفتـم ز عشق و می گفتـم (( هـر که دلداده شـد به دلدارش نشینـد به قصـد آزارش بـرود ، چشـم مـن به دنبالـش بـرود ، عشق من نگهـدارش ))
آه ، اکـنون تو رفته ای و غـروب سایه می گستـرد نه سینۀ راه نـرم نرمک خـدای تیـرۀ غـم می نهـد پا به معبـد نگهـم می نویســد به روی هـر دیوار آیه هائـی همه سیـاه سیـاه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 0:10 توسط کوروش |
|
|
که در دل قصــه ای نا گفتــه دارم ز پایــم باز کـن بنـد گــران را کزیــن ســــودا دلـی آشفتــه دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 16:29 توسط کوروش |
|
|
بـه آفتـاب سـلامی دوبـاره خـواهـم داد بـه جـویبــار کـه در مـن جـاری بــود بـه ابـرهـا کـه فـکرهـای طـویلم بـودنـــد بـه رشـد دردناک سـپیدارهـای بـاغ کـه بـا مـن از فصلهـای خـشک گـذر مـی کـردنـد بـه دستـه هـای کلاغـان کـه عطـر مـزرعـه هـای شـبانه را بـرای مـن بـه هـدیـه مـی آوردنـد بـه مــادرم کـه در آئینه زنـدگی مـی کـرد و شکل پیـری مـن بـود و بـه زمـین ، کـه شهـوت تکـرار مـن ، درون ملتهبـش را از تخمـه هـای سبـز مـی انـباشـت ـــ سـلامی دوبـاره خـواهـم داد
می آیـم ، می آیـم ، می آیـم بـا گیسـویـم : ادامـۀ بـوهـای زیـر خـاک بـا چشمهـام : تجربـه هـای غلیـظ تاریکـی بـا بـوته هـا کـه چیـده ام از بـیشه های آن سـوی دیـوار می آیـم ، می آیـم ، می آیـم و آستانـه پـر از عـشق می شـود و مـن در آستانـه بـه آنها کـه دوســت مـی دارنـد و دختـری کـه هنـوز آنجـا ، در آستانـۀ پـر عـشق ایستـاده ، سـلامی دوبـاره خـواهـم داد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 23:3 توسط کوروش |
|
|
ســــلام ماهـی ها... ســــلام ، ماهـی ها ســــلام ، قـرمـزها ، سبـزها ، طلائـی ها بـه من بگوئـید ، آیا در آن اتـاق بلـور که مثـل مردمک چشــم مــرده ها سـرد اسـت و مثـل آخـر شـب های شـهر ، بسـته و خلـوت صـدای نی لبکی را شنیــده ایــد که از دیار پـری هـای تـرس و تنـهایـی بـه سـوی اعـتمـاد آجـری خـوابگاهها ، و لای لای کـوکی سـاعـت ها ، و هستـه های شیـشه ای نـور- پـیش می آیـد ؟
و همـچنـان که پـیش می آیـد ، سـتاره های اکلیلی ، از آسمـان بـه خـاک می افتـنـد و قـلـب های کـوچـک بازیـگــوش از حـس گـریــه می تـرکنــد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 19:41 توسط کوروش |
|
|
بـه ایـوان میـروم و انگشـتـانـم را بـر پـوست کشیــده ی شـب می کشـم چــراغ هـای رابطـه تـاریکند چــراغ هـای رابطـه تـاریکند کسی مرا بـه آفـتاب معـرفـی نخواهد کرد کـسی مـرا بـه مـیهمانـی گـنجشـکـها نـخــواهد بــــرد پـــرواز را بـه خـاطـر بسپـار پــرنــده مــردنـیـسـت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:6 توسط کوروش |
|
|
جمعـۀ سـاکت جمعـۀ مـتروک جمعـۀ چـون کـوچه هـای کهنـه ، غـم انگـیز جمعـۀ انـــدیشه هـای تـنبل بیمــار جمعـۀ خمیـازه هـای کشـدار جمعـۀ بـی انتـظار جمعـۀ تسلیـــم
خانـۀ خالــی خانـۀ دلگـیر خانـۀ در بستـه بـر هجــوم جـوانـی خانـۀ تاریـکی و تصـور خـورشـید خانـۀ تنـهائی تفـأل و تـردیــد خانـۀ پـرده ، کـتاب ، گنـجه ، تـصاویر زنـدگـی مـن چـو جـویبـار غـریـبـی در دل ایـن آه چـه آرام و پـر غــرور گــذر داشـت جمعـه هـای سـاکت متـروک در دل ایـن خانـه هـای خالـی دلگــیر آه چـه آرام و پـر غــرور گــذر داشـت... ( فــروغ فــرخ زاد ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 16:59 توسط کوروش |
|
|
بـرای یـک نــگاهت تمام دنیـــا را بـه تـو می بخـشـم بـه خــاطر یـک لبخنـدت آسمــــــــــــــان را در دستـانت می گذارم . و بــرای یـک بــــوسه ات ؟؟؟ نــمی دانم بــــوسه ات را بـا چــه عــوض خــواهـم کــرد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 16:48 توسط کوروش |
|
|
چـون سنگــها صـدای مـرا گــوش مـی کنـی سنگـی و نا شنیده فرامــوش مـی کنی رگبـار نـو بـهاری و خــواب دریچــه را از ضربـه های وسوسه مغشـوش می کنی دسـت مـرا کـه سـاقۀ سـبز نـوازش اسـت بـا بـرگــهای مـرده هـم آغـوش مـی کنـی گمـراه تـر از روح شـرابـی و دیـده را در شـعله مـی نشانـی و مدهـوش می کنـی ای مـاهـی طـلایی مـرداب خـون مـن خـوش بـاد مستیت،که مـرا نـوش می کنـی تـو درۀ بنفــش غـروبــی که روز را بـر سینـه می فشاری و خامـوش می کنـی در سایه ها، فروغ تـو بنشست و رنگ بـاخت او را به سایه از چـه سیه پـوش می کنـی
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:7 توسط کوروش |
|
|
دیـدگـان تو در قــاب انـدوه سرد و خاموش خفتـه بودنـد زود تر از تو نا گـفته ها را بــــا زبــان نـگه گـفته بودند از من و هر چه در من نهان بـــود می رهیدی می رمیدی یادم آمــد کــه روزی در ایـن راه نا شکیـبا مرا در پـی خویـش می کـشیـدی می کـشیـدی
آخریــن بـار آخریــن بـار آخریــن لــحظه تــلخ دیــدار سر به سر پــوچ دیــدم جـــهان را بـــاد نالیــد ومن گوش کــردم خش خش برگـهای خــزان را بــاز رانــــدی بــاز خـوانـدی بــاز بـر تـخـت عـاجـم نـشـــانـدی بــاز در کـام مـوجـم کشــــانـدی گــر چـه در پـرنیان غــمی شـوم ســالها در دلـم زیـستی تـو آه ، هــرگــز نــدانستـم از عـشق چــیستی تــو کــیستی تــو |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 15:3 توسط کوروش |
|
|
نـــوبت خاموشی من سهل و آســـان میرسد من که می دانم که تـا سر گرم بزم و مستی ام مــــرگ ویـرانـگر چه بی رحـم و شـتابان میرسد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 2:25 توسط کوروش |
|
|
آخر گشوده شد زهم آن پرده های راز آخر مرا شناختی ای چشم آشنا چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز ِ تو من هستم آن عروس خیالات دیر پا چشم منـست اینکه در او خیره مانده ای لیلی که بــود؟ قصه ی چشم سیاه چیست؟ در فکر این مـباش که چشمان من چرا چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود در چشم من شکفته گل آتشین عشق لغزیده شکوفه بر لبهای خامشم بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق در بند نقشهای سرابی و غافلی برگرد...این لبان من ، این جام بوسه ها از دام بوسه راه گریزی اگر که بود ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها آری...چرا نگویمت ای چشم آشنا من هستم آن عروس خیالات دیـر پا من هستم آن زنی که سبک پا نهاده است بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 20:51 توسط کوروش |
|
|
شب بر روی شیشه های تار می نشست ، آرام چون خاکستر تبدار باد نقـش سایه ها را در حیاط خانه هردم زیر و رو می کرد پیچ نیلوفر چو دودی موج می زند بر سر دیوار در میـان کاجهـا جادوگر مهتاب با چراغ بی فروغش می خزید آرام گوئی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد من خزیدم در دل بستر خسته از تشویش و خاموشی گفتـم ای خواب ، ای سر انـگشـتت کلـید باغـهای سبز چـشمهایت برکه تاریک ماهی های آرامـش کوله بـارت را بـر روی کودک گریان من بگشا وببر بــا خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فرامـوشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:37 توسط کوروش |
|
|
کاش تاریکی می رفت ، فردا می شد صبح می شد ، چشمون تو پیدا می شد لب های ناز تو با قصه ی عشق مث گلهای بهاری وا می شد تا دلم شکوه رو آغاز می کنه دیگه اشکم واسه من ناز میکنه یادته قــول دادی پیشـم می مـونی قصه عشق ، زیر گـوشـم می خونی نمی دونست دل وا مــونده ی من که تو رسم بی وفایی می دونی هنــوز از عشق تــو لـبــریزه تـنم عاشق چشمـون ناز تــو منم نمی دونــم چرا من هم مثــل تــو نمی تــونم زیـر قـولـم بزنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:14 توسط کوروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| پیوندها |
|
Arezoo90 در خرابات مغان سکوت دل عشق پدر رویــــــــــــــــــای کوچک D1 & A2 Music جاوا اسکریـپـت اگه عاشقی بیا اینجا |
|
RSS
|